Skip to main content

پنج تا انگشت بودند، یکیشون خر بود، یکیشون گاو بود، یکیشون اسب بود، یکیشون شتر بود و یکیشون سگ بود. اول همه انگشتها با هم اختلاف داشتند اما بعد با هم آشتی کردند ومتحد شدند و گفتند بریم به جنگ شاه. حسابی با شاه جنگیدند و بعد با اون هم صلح کردند. بعد شروع کردند با هم رقصیدن. شتره چون قدش بلند بود همینطور که میرقصد از پشت خورد زمین و خونریزی مغزی کرد و مرد. همه رفتند و شتر را خاک کردند ولی سر تشیه جنازه شتر شاه میرقصید. همه عصبانی شدند و گفتند تو برای چی داری میرقصی، ما همه ناراحتیم این مرده. اما شاه جواب داد به من چه، توی کشور من رسم این است که هر وقت کسی میمیره سر تشیه جنازه اش برقصیم. دوباره همه شروع با هم جنگیدن اما دوباره با هم صلح کردند و شروع کردند با هم رقصیدن


 

Comments